خانه اش ویران باد...
گفتی:
آمده ام که بمانم ...
و می خواهم
رها شوم درون هستی تو ...
لبریز تو شدم
لبریز طرح لبانت
لبریز حرکت دستت
لبریز حس بودن تو ...
...
حواس واژه نیست
تا صبورم تویی ...
حواس انتظار نیست
تا بی قرار توام ...
اما،
سکوت که میکنی
میترسم نباشی ...
(سوزان یگانه)
ترک خورده ام
دیریست... چکه می کنند چشمهایم...
از تو که حرف می زنم
همه فعل هایم ماضی اند حتی ماضی بعید خیلی بعید ... کمی نزدیک تر بنشین دلم برای یک حال ساده تنگ شده است ...
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود
زندگی
عشق
امید...
همه بی معنا بود.
دکتر شریعتی
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو،
يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو،
همين يک لحظه باقي است
و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم

یک نفر می گرید
یک نفر سخت دلش بارانیست
یک نفر در گلوی خویش بغض خیسی دارد
بغض کالی دارد
یک نفر طرح وداع می کشد روی گل سرخ خیال......
تو به نیمه ی خود فکر میکنی.....
من به نیمه ی تو!
پس آرام باش تا بزرگ باشی
بهانه
برای محکم تر فشردن
دست کسی که دوستش داری
هيچگاه نگذار در كوهپايه هاي عشق
كسي دستت را بگيرد كه احساس
مي كني در ارتفاعات آن را رها خواهد كرد
بياموزيم اگر ستاره نيستيم،
ابر هم نباشيم تا جلو درخشش
ستاره ها را بگيريم.
به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت نگاه کند.به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشدودستی را بپذیرکه باز شدن را بهتر از مشت بلد باشد
