نظر سنجی

نظرتون در مورد قالب جدیدم چیه؟

دل من وتو

دل تو اولین روز بهار

دل من آخرین جمه سال

وچه دورند و چه نزدیک به هم دلهامان

نگاه ميكنم به آب

  دنبال گمشده ام ميگردم

خودم رو ميبينم

اسمشو هر چی میخوای بذار

ما و مجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم
او به ظاهر گشت عاشق ، ما به معنی سوختیم

در ان شهری که مردانش عصا از کور میدزدید من از

 نابا وری آن جا محبت ارزو کردم

نمي دانست كه يادش از خودش مهربان تر بود

زيرا وقتي نبود يادش يك لحظه هم تنهايم  نمي گذاشت

بي تو مهتاب شبي باز ازآن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ايينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم...نتوانم...

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

توبه من سنگ زدي من نرميدم نگسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم.

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت.

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جواب نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم.

رفت در ظلمت غم  آن شب و شبهاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم...

 

 

 

فريدون مشيري

 

بي تو مهتاب شبي باز ازآن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ايينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم...نتوانم...

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

توبه من سنگ زدي من نرميدم نگسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم.

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت.

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جواب نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم.

رفت در ظلمت غم  آن شب و شبهاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم...

 

 

 

فريدون مشيري

 

بي تو مهتاب شبي باز ازآن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ايينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم...نتوانم...

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

توبه من سنگ زدي من نرميدم نگسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم.

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت.

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جواب نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم.

رفت در ظلمت غم  آن شب و شبهاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم...

 

 

 

فريدون مشيري

 

شریک

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«
نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.



بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید

-
چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !

 

نمیدانم داشتم در خیابان قدم میزدم یا قدم ها مرا میزدند....

....هر چه بود قدم بود و زدن....

قدم زدن در زیر باران را دوست دارم....باران را هم دوست دارم...

آرزوها...

کاش آرزوهای همه آن قدر کوچک بودند...

 تا آرزوهای من هم کمی بزرگ به چشم می آمدند...

خیلی سخته...

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

میسوزونه گاهی قلب و طعم تلخ بعضی حرفا

خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه

چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه

خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات می میره

بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی


بدون شرح

فکر می کردیم عاشقی هم بچگیست....

اما حیف این تازه اول یک زندگیست ......

زندگی چیزیست شبیه یک حباب .......

عشق آبادیه زیبایی در سراب...........

فاصله با آرزوهای ما چه کرد...........

کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد!!!!؟؟؟؟

گذرگاه زمان

در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی وشیرینی خود می گذرد

عشق ها میمیرند...

رنگ ها رنگ دگر میگیرند ...

وفقط خاطره هاست که چه شیرین وچه تلخ دست ناخورده به جا میماند

بین من و خدای من

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون اینکه متوجه شود از بین او ومهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: چرا بین من و خدای من فاصله انداختی؟ مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟

جوان عاشق

روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده بود...

هرگز نرود از یادم،یادت...

صبر سنگ(فروغ فرخزاد)

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم نیز میگفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا میکشت

باز زندانبان خود بودم

آن من دیوانه عاصی

در درونم های و هو میکرد

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جست و جو میکرد

ادامه نوشته

نقاش

مهربانی نقش هر نقاش نیست

هر که نقشی را کشید نقاش نیست

نقش را نقاش معنی میکند

مهربانی نقش یار است

حیف یار نقاش نیست

خدايا.....!!!!!!!!!

خدايا از عشق امروزمان

براي فرداهايي كه فراموش مي كنيم عاشق بوده ايم

قدري كنار بگذار

به قدر يك مشت

به قدر يك لبخند

تا فراموش نكنيم

عاشق بوده ايم

عاشق بمانيم

عاشق بميريم