نکاتی در مورد انیشتن

 تا حالا فکر کردیدکه آلبرت انیشتین فیزیکدان معروف رو چقدر می شناسید؟نابغه پریشان که نظریه نسبیت عام و خاص را مطرح و ثابت کرد.

     آیا تا حالا می دونستیدکه آلبرت انیشتین هنگام تولدش دارای یک سر بزرگ بود تا حدی که مادرش فکر می کرد که اون ناقصه الخلقه است.

    برای اینکه بخواهید حقایق مبهم بیشتری از زندگی آلبرت انیشتین رو بدونید نوشتار زیر را بخونید:

-آلبرت انیشتین در بچه گی مشکل لکنت زبان داشت. آلبرت در بچه گی به ندرت صحبت می کرد و موقعی هم که صحبت می کرد خیلی آرام بود! در واقع او ابتدا او همه جملات رو در ذهنش می سنجید وتا موقعی که به درستی آنها مطمئن نمی شد آنها را به زبان نمی آورد.بر طبق گزارشات آلبرت این حالات را تا ۹ سالگی داشت و پدر و مادر آلبرت از این که او عقب افتاده باشد میترسیدند.

   حکایت جالب زیرتوسط مورخ علم "اتو نگوبایور"از زندگی آلبرت نقل شده است:

   چون که آلبرت لکنت زبان داشتپدر و مادر او خیلی نگرانش بودند.سرانجام یک شب سر میز شام آلبرت سکوت رو شکست و گفت: "سوپ خیلی داغ است".

پدر ومادر آلبرت که خیلی تسکین یافته بودند گفتند که چرا تا به حال او یک کلام حرف نزده بود وآلبرت جواب داد: ((چون تا به حال همه چیز خوب بوده است!)).

  توماس شاول در کتابش نوشته است که با وجود آن که صحبت کردن تعداد زیادی از مردم باهوش ونابغه نسبتا دیر در زمان کودکی پیشرفت کرده اند . او این شرایط را علایم ناخوشی آلبرت نامید.

- نخستین جرقه های علاقه آلبرت به علم و به خصوص فیزیک از توجه به یک قطب نما گرفته شد.

موقعی که آلبرت در ۵ سالگی در وضعیت بیماری روی تخت خواب در حال استراحت بود پدرش یک وسیله ی کوچک جذاب وساده جیبی را به او نشان داد که باعث علاقه او به علم شدوآن یک قطب نما بود. آنچه که آلبرت ۵ ساله را به این وسیله کوچک علاقه مند کرد این بود در هر حالتی که قطب نما به چرخش در می آمد عقربه( سوزن) آن همیشه در یک مسیر مشابه بود.او فکر می کرد که یک مقدار نیرو در یک فضای خالی فرضی که روی سوزن قطب نما اثر می کند باید وجود داشته باشد !

آلبرت انیشتین در امتحان ورودی دانشگاه رد شد.

در سال ۱۸۹۵ در سن ۱۷ سالگی آلبرت برای ورود به مدرسه(ای تی اچ) درخواست کرد.آلبرت ریاضات و شاخه های فنی امتحان ورودی را پاس کرد اما در بقیه درسها مثل تاریخ ٬جغرافی٬زبان و... رد شد!آلبرت مجبور شد به مدرسه فنی و حرفه ای برود هر چند سال بعد در این کالج پذیرفته شد.

 

آینه

آينه پرسيد كه چرا ديركرده است نكند/ دل ديگري او را اسيركرده است

خنديدم وگفتم اوفقط اسير من است / تنها دقايقي چند تاخيركرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است / شايد موعد قرار تغيير كرده است

خنديد به سادگيم آينه و گفت / احساس پاك تو را زنجير كرده است

گفتم از عشق من چنين سخن مگوي/ گفت خوابي سالها دير كرده است

درآينه به خود نگاه ميكنم / آه! عشق توعجب مرا پير كرده است

راست گفت آينه كه منتظر نباش / اوبراي هميشه دير كرده است

در مورد سهراب سپهری

شاعری بود که از پشت شقایق به جهان می نگریست 

وز پس پرده نقاشی خویش / زندگی را به گل و ماهی و آیینه و آب  

به سکوت و شب و دلتنگی تار مرداب / هدیه می کرد و به حیرت  

می گفت : 

که چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟ 

و به شبنم و به سیب / و به خورشید و درخت 

و شقایق و نگاه دل عاشق یه شب بی تردید 

جور دیگر نگریست / جور دیگر پنداشت 

جور دیگر سفر چلچله ها را انگاشت 

جور دیگر می زیست 

معنی زندگیش را چه عجب به شقایق می بست 

و چه زیبا می گفت:تا شقایق بر جاست زندگی باید کرد 

ولی افسوس که در بطن غریبستان رفت 

به سر سفره ی هیچ / و به سان خورشید 

پشت یک کوه بلند / به شقایق پیوست 

 

به شقایق پیوست

بچه ها چه شوخی شوخی قورباغه های مرداب را سنگ میزنند و قورباغه ها چه جدی جدی میمیرند

حکایت

حکایت جالبی است که فراموش شدگان ، فراموش کنندگان را فراموش نخواهند کرد

یه حرف

وقتی یه بار از یه نفر ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده 

تنها فقط خدا...

نامت چه بود؟
-آدم
فرزندِ؟
-من را نه مادری نه پدر.بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد؟
-بهشت پاک
اینک محل سکونت؟
-زمین خاک
آن چیست بر گرده نهاده ای؟
-امانت است
قدت؟
-روزی چنان بلند که همسایه خدا٬اینک به قدر سایه بختم به روی خاک
اعضای خانواده؟
-حوای خوب وپاک
روز تولدت؟
-درروز جمعه ای ٬به گمانم که روز عشق
رنگت؟
-اینک فقط سیاه
چشمت؟
-رنگی به رنگ بارش باران
وزنت؟
-نه آن چنان سبک که پرم درهوای دوست٬نه آن چنان وزین که نشینم براین زمین.
جنست؟
-نیمی مرازخاک٬نیم دگر خدا
شغلت؟
-درکار کشت امیدم٬به روی خاک
شاکیِ تو؟
-خدا
نام وکیل؟
-آن هم فقط خدا
جرمت؟
-یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟
-همین!!!!!!!!!!!
حکمت؟
-تبعید در زمین
همدست در گناه؟
-حوای آشنا
ترسیده ای؟
-کمی
زچه؟
-که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟
-بلی
که؟
-گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟
-دیگر گلایه نه٬ولی.....
ولی که چه؟
-حکمی چنین٬آن هم به یک گناه؟
دلتنگ گشته ای؟
-زیاد
برای که؟
-تنها فقط خدا
آورده ای سند؟
-بلی
چه؟
-دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟
-بلی
چه کس؟
-تنها کسم خدا
درآخرین دفاع؟
-می خوانمش ٬چنان که استجابت کند دعا...

کاش میشد...

در حضور خارها هم میشود یک یاس بود..در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها....شیشه های مات یک متروکه را الماس بود.

دست در دست پرنده،بال در بال..نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از « کاش میشد» هم نبود....هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

چرا برخی مردم بی‌وقفه در زندگی شانس می‌آورند درحالی که سایرین همیشه بدشانس هستند؟

 

تحقیقی از"ریچارد وایزمن"روانشناس دانشگاه هارتفورد شایر.

مطالعه برای بررسی چیزی که مردم آن را شانس می‌خوانند، ده سال قبل شروع شد. می‌خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه در خانه بعضی‌ها را می‌زند، اما سایرین از آن محروم می‌مانند. به عبارت دیگر چرا بعضی از مردم خوش‌شانس و عده دیگر بدشانس هستند؟

آگهی‌هایی در روزنامه‌های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می‌کردند خوش‌شانس یا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگیرند. صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال‌های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی‌شان را زیر نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمایش‌های من شرکت کنند.

نتایج نشان داد که هرچند این افراد به کلی از این موضوع غافلند، کلید خوش‌شانسی یا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است. برای مثال، فرصت‌های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگیرید. افراد خوش‌شانس مرتبا با چنین فرصت‌هایی برخورد می‌کنند، درحالی که افراد بدشانس نه.

با ترتیب دادن یک آزمایش ساده سعی کردم بفهم آیا این مساله ناشی از توانایی آنها در شناسایی چنین فرصت‌هایی است یا نه. به هر دو گروه افراد خوش شانس و بدشانس روزنامه‌ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگویند چند عکس در آن هست.

به طور مخفیانه یک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می‌گفت: اگر به سرپرست این مطالعه بگویید که این آگهی را دیده‌اید، 250 پوند پاداش خواهید گرفت. این آگهی نیمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسیار درشت چاپ شده بود. با این که این آگهی کاملا خیره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می‌کردند عمدتا آن را ندیدند، درحالی که اغلب افراد خوش‌شانس متوجه آن شدند.

مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی‌تر از افراد خوش‌شانس هستند و این فشار عصبی توانایی آنها در توجه به فرصت‌های غیرمنتظره را مختل می‌کند. در نتیجه، آنها فرصت‌های غیرمنتظره را به خاطر تمرکز بیش از حد بر سایر امور از دست می‌دهند.

برای مثال وقتی به مهمانی می‌روند چنان غرق یافتن جفت بی‌نقصی هستند که فرصت‌های عالی برای یافتن دوستان خوب را از دست می‌دهند. آنها به قصد یافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می‌زنند و از دیدن سایر فرصت‌های شغلی باز می‌مانند. افراد خوش‌شانس آدم‌های راحت‌تر و بازتری هستند، در نتیجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می‌بینند.

تحقیقات من در مجموع نشان داد که آدم‌های خوش‌اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ایجاد می‌کنند.

اول آنها در ایجاد و یافتن فرصت‌های مناسب مهارت دارند،

دوم به قوه شهود گوش می‌سپارند و براساس آن تصمیم‌های مثبت می‌گیرند.

سوم به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نیکی برای آنها رضایت بخش است.

چهارم نگرش انعطاف‌پذیر آنها، بدبیاری را به خوش‌اقبالی بدل می‌کند.

در مراحل نهایی مطالعه، از خود پرسیدم آیا می‌توان از این اصول برای خوش‌شانس کردن مردم استفاده کرد. از گروهی از داوطلبان خواستم یک ماه وقت خود را صرف انجام تمرین‌هایی کنند که برای ایجاد روحیه و رفتار یک آدم خوش‌شانس در آنها طراحی شده بود. این تمرین‌ها به آنها کمک کرد فرصت‌های مناسب را دریابند، به قوه شهود تکیه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبیاری انعطاف نشان دهند.

یک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشریح کردند. نتایج حیرت انگیز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم‌های شادتری شده‌اند، از زندگی رضایت بیشتری دارند و شاید مهم‌تر از هر چیز خوش‌شانس‌تر هستند. و بالاخره این که من عامل شانس را کشف کردم.

چند نکته برای کسانی که می‌خواهند خوش‌اقبال شوند

به غریزه باطنی خود گوش کنید، چنین کاری اغلب نتیجه مثبت دارد.

با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شوید و عادات روزمره را بشکنید.

هر روز چند دقیقه‌ای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنید.

یک

یک همیشه یک است . شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد . یک نگاه . یک سرنوشت . یک خاطره . یک دوست.

سنگ

 

کسی
به سنگ ها گفت:
انسان شوید

سنگهاگفتند:
ما هنوز به اندازه کافی سنگ نیستیم

مهربانی

مهربانی را از وقتی آموختم

                           که کودکی آسمان نقاشی اش را سیاه می کشید

                                     تا پدر کارگرش از گرمای آفتاب اذیت نشود...

آرزو

آرزو دارم شبی عاشق شوی 

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را  

میرسد روزی كه بی من لحظه ها را سركنی

میرسد روزی كه مرگ عشق را باور كنی

میرسد روزی كه شبها در كنار عكس من

نامه های كهنه ام را مو به مو ازبر كنی

خانه ی دوست

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستانم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
داخل خانه پر مهر و صفا مان گردد
یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند
شرط وارد گشتن
شستشوی دلها
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
به درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار ......
خانه دوستی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست.

فریدون مشیری

رنگین کمان

باران آهنگش را می نواخت...

ابر شعرش را میخواند...

و رنگین کمان همچنان منتظر - برای نقشش روی صحنه ی خاطره انگیز آسمان

می دانست

        کمتر کسی برای قسمت آخرصحنه را نگاه می کند

دلش گرفت رنگین کمان

-می خواست بارانی شود...

انتها


دو چیز انتها ندارد
حماقت انسان ها
کهکشان ها
البته در مورد کهکشان ها مطمئن نیستم

                                                   انیشتین  

مجنون لیلی

ابر شدم صدا شدی شاه شدم گدا شدی

شعر شدم قلم شدی عشق شدم تو غم شدی

لیلی من . دریای من.  آسوده در رویای من

این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو

من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر در کوچه های دربه در

مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب

شاید که روزی عاقبت آرام بگیرد در دلت

عادت

ساکنان دریا بعد از مدتی صدای امواج را نمیشنوند.

عجب تلخ است قصه ی عادت...

خدا

خداوند بی نهایت است...

 اما به اندازه ی نیاز تو فرود می آید...

به قدر آرزوی تو گسترده میشود...

 و به قدر ایمان تو کار گشا است...                                   

ماه و آب

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم به همین سنگ زدن

ماه به هم می ریزد

کی به انداختن سنگ پیاپی در اب

ماه را می شود از حافظه ی اب گرفت...؟

                                          

                                   

قاصدک و زندگی

زندگی چیدن سیبی است ، باید چید و رفت ،

 زندگی تکرار پاییز است ، باید دید و رفت ،

 زندگی رودی است جاری هر که آمد شادمان کوزه ای پر کرد و رفت،

 قاصدک ، این کولی خانه به دوش روزگار،

کوچه گردی های خود را زندگی نامید و رفت.

 

داستانی کوتاه...

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:

«ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.»

در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند
: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد

به چشمانت بیاموز...

به چشمانت بياموز که هر کسي ارزش ديدن ندارد....

  به دستانت بياموز که هر گلي ارزش چيدن ندارد....

  به قلبت بياموز که هر بي سرو پايي در ان جايي ندارد....

  به دلت بياموزاگه روزي تنها ماندطلب عشق زهربي سرو پايي نکند ....


۲ . همیشه غمگین ترین و رنج آورترین لحظه ای زندگی آدم ،

   توسط کسی ساخته میشود که

   شیرین ترین و به یاد ماندنی ترین لحظه ها رو براش ساخته ... .


3.امروز که محتاج تو هستم ،

 جای تو خالیست ؛

 فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست ...

 در این خانه کسی نیست ....


4. ثانیه ها چه نامردن ....

 گفته بودن که بر میگردن ...

بر نگشتن .

 پس از رفتنشون بی جهت عقربه ها میگردن ....

حل مسئله

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند...

چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه:

«در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»...

پادشاه بيرون رفت و در را بست...
سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.


نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود!

آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!!



و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته!


وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من نخست وزيرم را انتخاب كردم».



آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»



مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».


پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».

داستان پند آموز نیکی و بدی (لئوناردو داوينچي)

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."

-پائولو كوئيلو

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !

یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .

به فکر فرو رفت ...

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !

ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود... حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

 اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست.  

او الان یک بازیگر است.همانند بقيه مردم!!!

 

خاک گلدون

واسه كسي خاك گلدون باش كه اگه به آسمون رسيد

 بدونه ريشه اش كجاست.

گذر زمان...

گذشت زمان بر آنهايي كه منتظر مي مانند بسيار كُند ،

بر آنهايي كه مي خوابند بسيار تند ،

بر آنهايي كه زانوي غم در بغل مي گيرند بسيار طولاني

و بر آنهايي كه به سر خوشي مي گذرانند بسيار كوتاه است

اما

بر آنهايي كه عشق مي ورزند زمان را آغاز و پاياني نيست

طالع بینی انسانها و شناخت آن ها از روی حرف اول اسم آنان

توجه : در این روش به دلیل وجود نداشتن حروف "گ.پ.چ.ژ"باید به جای این حروف معادل فارسی آنما را قرار دهید .مثال : (ژ=ج) (گ=ج) (چ=ج)(پ=ب)

 

الف:خوش اخلاق و خوش رفتار و در باطن میانه رو و با

 همه ملاحظه کند و خونگرم میباشد و با همه کس زود

 صمیمی میشود ودر زندگی در جنگ و جدال و گفتگو به

 سر میبرد و پیراهن سیاه بر او نامبارک می باشد و

 محنت بسیار می کشد و هر چه را طلب کند زود بیابد و

 مریضی وی همیشه در باد قولنج گردن وپهلو می باشد.

 



ب :فردی خوش قیافه و زیبا وبا محبت و رفیق باز و

همیشه مغرور و جیب او خالی و قدر مال دنیا را نداند.



ج : فردی باشد زیبا و خوش اخلاق وبا محبت و او

 همیشه از مریضی شکم رنج میبرد و این مریضی هر

چند وقت یکبار اشکار میشود و دو وجه دارد یا سیاه

 چهره و قوی استخوان یا سفید پوست و بزرگ اندام و

 همیشه سرگردان واشفته می باشد و از کار خود حیران

 است

د:او فردی با دیانت و پر فکر وبشاش و زیبا چهره و جنگجو

 است و قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه در حال

 ترقی می باشد



ه : او فردی است که همیشه اطرا فیان را امر ونهی کند

 و زیبا چهره وتند خو و اتشی مزاج و طبع او گرم میباشد



و: فردی است که همیشه به دیگران کمک می کند و

 گاهی مغرور میشود و زبان بد پشت سر او باشد و

 دیگران بدی او را میگویند



ز: زیبا و خوش اخلاق و با محبت و خونگرم و در هر کاری

 مقرراتی است و در زندگی برای او سحری می کنند و

 در زندگی شکست بزرگی می خورد و همیشه از درد

 سر و زانو در عذاب میباشد و نسبت به زندگی دلسرد

می گردد و حیران و سر گردان میشود

ت: او فردی است خوش جهره و خوش اخلاق کم خواب

 و هرگاه مرتکب گناه میشود سریع توبه میکند و اگر دل

 کسی را برنجاند بسیار نگران و در پی ان است که

 دلجویی کند و همیشه احساس تنهایی عجیبی در خود

 دارد

ث: فردی است ثابت قدم و پر اراده و در هر کاری ثابت

 قدم می باشد خوش اخلاق و پر عقل است و پیشانی

 او پهن میباشد و در زندگی هرگز محتاج نخواهد شد



ح: او فردی زیبا و خوش اخلاق و حق گو و کینه ای و

حرف را در دل نگه دارد و همیشه در بحث و جدل وجنگ

به سر میبرد

خ: فردی است زیبا چهره با چشمانی درشت با محبت و

 مقرراتی و هر چه سعی میکند رزقش بسیار شود موفق

 نمی شود و او فردی است عشقی و تنبل و کاهل در

 کارها و باید این کار را ترک کند تا در زندگی موفق و سر

 بلند شود

ر: او فردی است خوش اخلاق میانه رو و اتشی و

 همیشه اطرافیان در پشت سر او بد گویی کنند و او

 فردی است طمعکار و زیبا چهره وخوش گذران و اگر

 ایمان خود را حفظ کند به هر مقام و منزلتی که بخواهد

 میرسد و دست او همیشه از پول دنیا تهی است



س : او فردی میباشد پر استعداد و با ذوق و سلیقه و

 همیشه بهترین اجناس را انتخاب می کند و بسیار مغرور

 ومتکبر میباشد و هر کاری که میل داشت انجام میدهد و

 با اطرافیان خود در نزاع و لجبازی بسر میبرد فردی باشد

 اتشی مزاج و همیشه در چشم اهل واعیان پر هیبت به

 چشم میاید

ش: او فردی است مشفق ومهربان و جنگجو و عصبانی و

 خونگرم و زبان او تلخ است و هر چه در دنیا به او ضرر

 برسد از دست و زبان خود میخورد و اگر زبان خود را نگه

 دارد از بلا محفوظ میماند و بسیار لجباز است

ص : فردی است حرف شنو و دهن بین و هرکس هر

 حرفی را با او در میان بگذارد سریع باور میکند نترس و

خشن و خوش اخلاق و با محبت و همیشه در حال ترقی

 و فکر میباشد

ض : او فردی است خوش اخلاق و زیرک ودانا وکینه توز و

 همیشه نگرانی خود را در ظاهر بروز نمیدهد و پیشانی

 او پهن است و کمان ابرو دارد و در کارها بسیار دقیق

میباشد و هرگز یاد خدا را فراموش نمی کند و به دنبال

 هر کار زشتی توبه می کند و فردی زرنگ است



ط :او فردی است پاک و خوش اخلاق و عشقی و خوش

 گذران و خو نگرم و پیراهن سیاه براو خوشایند نیست و

 دوستی بسیار میکند

ظ : او فردی است که ظاهر و باطنش یکی است و

 خشک ومقرراتی میباشد و اطرافیان پشت سر او بد

 گویی کنند و قدر مال دنیا را نداند و در سینه و اعضا

خالی دارد که نشان اقبال است و دنبال دوست رود و

خواهان ان است که با دوستان تفریح کند

ع:او فردی باشد بلند مرتبه و پر گذشت و خوش اخلاق و

 بخشنده و مقرراتی وخشک و او هرگز قدر مال دنیا را

نمیداند و در دوستی با دیگران پاینده و متعصب و در اول

 زندگی رنج بسیار کشد و قدر مال دنیا را نداند



غ: زیبا چهره با گذشت و خشک و مقرراتی و احساس نا

 امیدی کند در فکر میرود و به گذشته واینده خود می

 اندیشد دانا وعالم است و زندگی را با صلح وصداقت

 دوست دارد

ف : او فردی است اتش مزاج و تند خو و جاهل و زیبا

چهره و جنگ جو و خون گرم و نترس از ناحیه هر چند

 وقت یک بار مریض و رنج میکشد و در زندگی چند بار

 شکست میخورد ولی در اینده به مقام و منزلت خوبی

 میرسد

ق: فردی است قادر وتوانا و زیرک و دانا و در هر کاری

 نقشه بسیار میکشد و موفق میشود هم زیباست و هم

 خوش اخلاق و فردی است خوش گذران و قدر مال دنیا

 را نداند و گاه گاهی با ملایمت و یا خصومت برخورد

 میکند

ک: او فردی است زیبا وخوش اخلاق و زیرک و دانا و

 زیرک و خشک و مقرراتی و زبان او تلخ است و همیشه

 دیگران از زبان او در عذاب میباشند با یک کلمه حرف

 دیگران را برنجاند و همیشه در حال ترقی و فعالیت

باشد

ل: فردی است زیبا چهره و خوش اخلاق و یکدنده و

 همیشه جدایی اختیار کند و غرور خاصی دارد قدر مال

دنیا را نمی داند و همیشه متعصب اطرا فیان نزدیک خود

 میباشد

م : خوش اخلاق و با محبت و خون گرم ونترس و

 همیشه اطرافیان پشت سرش بد گویی کنند و در روبرو

از او تعریف و تمجید کنند او فردی باشد خوش چهره و

 چشمان درشتی دارد و در کارهای خود همیشه کاهلی

 دارد و زود عصبانی میشود و سریع خاموش میشود

 عشقی میباشد و در تمام کارها تقاضای کمک کند



ن: او فردی است زیبا و خوش اخلاق و کینه توز و دم

 دمی مزاج میباشد گاهی اوقات بسیار خوب و گاهی

 اوقات بسیار بد و مقرراتی وخشک میشود همچون

 قاضی میباشد ودر حقوق خود ودیگران به میزان برخورد

کند

ی :او فردی است پر فکر وزیبا و با هر کس در افتد بر او

 غالب گردد دم دمی مزاج میباشد و گاهی بسیار خوب و

 گاهی بسیار خشک و مقرراتی است او فردی است

 چهار شانه و از مریضی شکم گاه گاهی رنج میبرد

دوست داشتن ما...

میگیم بارون رو دوست داریم،اما با چتر میریم زیر بارون...میگیم پرنده ها رو دوست داریم اما میندازیمشون تو قفس...میگیم گلها رو دوست داریم اما از ساقه می چینیم شون...پس چطور انتظار داریم وقتی به کسی میگیم دوستت دارم نترسه؟؟؟