در مورد سهراب سپهری
شاعری بود که از پشت شقایق به جهان می نگریست
وز پس پرده نقاشی خویش / زندگی را به گل و ماهی و آیینه و آب
به سکوت و شب و دلتنگی تار مرداب / هدیه می کرد و به حیرت
می گفت :
که چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟
و به شبنم و به سیب / و به خورشید و درخت
و شقایق و نگاه دل عاشق یه شب بی تردید
جور دیگر نگریست / جور دیگر پنداشت
جور دیگر سفر چلچله ها را انگاشت
جور دیگر می زیست
معنی زندگیش را چه عجب به شقایق می بست
و چه زیبا می گفت:تا شقایق بر جاست زندگی باید کرد
ولی افسوس که در بطن غریبستان رفت
به سر سفره ی هیچ / و به سان خورشید
پشت یک کوه بلند / به شقایق پیوست
به شقایق پیوست
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 19:51 توسط غزال
|