صبر سنگ(فروغ فرخزاد)
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
میشنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین میخواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم،نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور برمی خواست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ئی از گور بر میخواست
مرده ئی کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهوها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد
ورطه ی تاریک لذّت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام،آرام
میگذشت از مرز دنیاها
باز تصویر غبار آلود
ز آن شب کوچک،شب میعاد
ز آن اطاق ساکت سرشار
از سعادتهای بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلبهامان،میوه های نور
یکدگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام ،آرام
میگذشت از مرز دنیاها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم،شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم