دل نوشته...
روزهاي بودنش همه با او بيگانه بودند كسي نه شاخه گلي برايش مي اورد نه برايش مي خنديدند و نه برايش مي گريستند وقتي رفت همه امدند برايش دسته گل اوردند سياه پو شيدند وبراي رفتنش گريستند شايد تنها جرمش نفس كشيدن بود![]()
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر ۱۳۸۷ ساعت 21:34 توسط غزال
|